شير على خان لودى

26

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

تا تو به پرى مانى شيداى توام دانى * يك شهر چو خاقانى شيداى تو اولاتر [ حكيم صدر الدّين انورى ] مسندنشين ايوان سخن‌گسترى ، حكيم صدر الدّين انورى - اصلش از ابيورد است ، من مضافات مهنه ، و آن سرزمين را دشت خاوران گويند . انورى در اوّل حال ، خاورى تخلّص مىكرد ، پس از آن به التماس استاد خود ، انورى تخلّص نمود . آورده‌اند كه در عنفوان شباب در مدرسهء منصوريّهء طوس به تحصيل علوم مشغول مىبود و در فلاكت و افلاس به سر مىبرد . روزى بر در مدرسه نشسته بود ، ديد كه مردى محتشم با لباس فاخر و اسب و غلام مىگذرد ، پرسيد كه اين كيست ، گفتند از شعراى سلطان سنجر است ، انورى گفت سبحان اللّه ، پايهء علم بدين بلندى و من چنين مفلوك و شيوهء شاعرى بدين پستى و او چنين محتشم ، به عزّت و جلال ذوالجلال ، كه من نيز بعد از اين به شاعرى مشهور خواهم شد ، و آن شب به نام سلطان سنجر اين قصيده گفت : گر دل و دست بحر و كان باشد * دل و دستِ خدايگان باشد شاه سنجر كه كمترين خَدَمش * در جهان پادشه‌نشان باشد و على الصّباح قصيده به سلطان گذراند ، چون سلطان در غايت سخن‌شناسى بود ، انعام وافر بخشيده ، ملازم ركاب خود ساخت ، مدّتى همراه بود ، چون در علم نجوم نيز مهارت داشت ، نوبتى به عرض سلطان رسانيد كه در اين ماه بادى صعب خواهد وزيد ، چنان كه اشجار قديم و بناهاى مستحكم را از بيخ بركند و شهرها خراب كند . مردم ازاين‌جهت ترسناك شدند و همه سردابها كندند و روز وعده در آنجا خزيدند . اتّفاقا در آن شب و روز ، آن‌قدر باد نيامد كه چراغها بنشاند . صباح سلطان با وى عتاب و خطاب عظيم نمود ، انورى از آنجا گريخته به بلخ رفت و مدّت العمر در آنجا بسربرده ، فى شهور سنة تسع و أربعين و خمسمائة [ 549 ] 29 در زمان سلطان علاء الدّين رخت هستى به عالم بقا كشيد . و يكى از قدما گفته است : تا سپهرِ صيت گردان شد ز خاكِ خاوران * تا شبانگاه آمدش چار آفتابِ خاورى خواجه‌اى چون بو على شادان وزيرِ نامدار * عالمى چون اسعدِ مَهْنه ز هر شدّت بَرى صوفىِ صافى چو سلطانِ طريقت بو سعيد * شاعرى قادر چو مشهورِ خراسان انورى چون شعر انورى از فرط اشتهار دست‌به‌دست مىگردد ، لهذا به تحرير يك قطعه كه ابو الفضل علّامى در تمام ديوانش انتخاب نموده ، اكتفا كرد ، نظم : من و اين عهد كه با قحبهء رعناى جهان * چون خسان عشق نبازم نه به سهو و نه به عمد قدرتِ بخشش اگر نيست مرا باكى نيست * قدرتِ ناستدن هست وَ للّهِ الحمد أعلم الشّعراء ، رشيد الدّين وطواط - و هو عبد الجليل الكاتب العمرى ، فاضل و اديب و